|
آسیابر سیاهکل در دهه ی 50 فرهنگ به معنای ارزشهای مشترک میان افراد یک گروه است.
| ||
|
800x600
به نام خالق گل نرگس ايثارِ جان .... مدّت ها بود كه در راه خدمت به وطن به اين واژه مي انديشيد . به همين نـيّـت بدون توجّه به نتيجه ي عملكرد نارنجك هايي كه دور كمرش بسته بود به روي خاكريز نشست و به تانك منحدم شده خيره شد . به تانكي كه تا لحظاتي پيش بي اطلاع از حضور او ، آرام آرام به سَـمت نيروهاي خودي مي آمد ... در اين لحظه از عرش ندايي بر آمد : اي روح بزرگ مرد كوچك . الگوي نسل جوان . زمين مدهوش و مبهوت رشادت توست . تقدير بر اين بود كه دشمن را به زانو در آورده و خارش كني . حال وقت آن است كه به سوي معبود خويش باز گردي . اين لحن آرام ، دلنشين و صوت زيبا موجب شد تا ناخود آگاه از جاي برخيزد و به آسمان نظر كند . در گوشه اي از نهايت بيكران آن جا كه ديگر شهدا ء گرد آمده بودند، مكاني روحاني مهيا شده بود . تشعشع نقره فامي در آن ميان او را به خود آورد تا آماده ي پرواز شود . اما امكان نداشت قبل از عروج به ملكوت ، امام ( ره ) را از ياد ببرد . چون قبل از شهادت با خود عهد بسته بود به قصد نبرد با متجاوز به ندايش لبيك و پاي در ميادين جنگ بگذارد . در همين افكار غوطه ور بود كه خود را نزد ايشان احساس نمود . امام ( ره ) با ديدن او بوسه بر گونه و پيشاني اش زد . سرش را در آغوش گرفت و زير گوشش به آرامي نجوا كرد : اي رهبر 13 ساله شهادتت مبارك ... موضوعات مرتبط: نقل برچسبها: داستاني ادامه مطلب [ شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 3:26 ] [ حسین مهدوی آسیابر ]
خواهرم مشغول مرور درس علوم زمين شناسي بود.... در شب هاي صاف حتما متوجه خطوط درخشان و گذرايي شده ايد كه يك لحظه در زمينه ي آسمان پر ستاره ظاهر وبعد از مدت كوتاهي از ميان مي روند . اين شهاب ها قطعه سنگ هاي سرگرداني هستند كه گاهي وقت ها با جو فوقاني زمين برخورد مي كنند . حاصل اين اصطحكاك ، توليد حرارت ، سوختن و نوراني شدن است ... متن پر محتواي كتاب مرا بر آن داشت تا لحظه اي به آسمان خيره شوم . به آسمان پر ستاره اي كه شهابي نيز در آن متولد شده بود . هر چند آن شهاب پس از طي مسافتي كوتاه در قسمتي از آسمان محو و هيچ وقت به زمين نرسيد . ولي وقوع اين پديده و شيون كودك همسايه امان كه به دنبال آن شنيده شد ؛ باور مادر بزرگ را به يادم انداخت كه : « هر كس داراي ستاره ايست كه همزمان با تولدش در آسمان پديدار و بعد از مرگش از پهنه ي آن خارج مي گردد و .... » ***** پسرم مراقب داداشت باش تا مامان بره خونه ي همسايه . فكر كنم عصمت خانم كه مريض بود از دنيا رفت ... موضوعات مرتبط: نقل برچسبها: داستانی ادامه مطلب [ یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 23:35 ] [ حسین مهدوی آسیابر ]
زنگ اوّل بود و مي بايست از درس جديد هفته ي گذشته املاء مي نوشتيم . امّا زكام مجال هر گونه صحبتي را از آقاي محبي سلب كرده بود . در اين لحظه با غنيمت شمردن فرصت خود را به او رسانده و گفتم : آقا اجازه هست املاي اين هفته را من بگويم؟ آقاي محبي كه منتظر چنين لحظه اي بود گفت : آفرين پسرم . تنها توهستي كه ... موضوعات مرتبط: نقل ادامه مطلب [ سه شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۰ ] [ 20:28 ] [ حسین مهدوی آسیابر ]
در ابتدای شبی گرم باتنی چند از بستگان که در احتضار بسر می بردیم ؛ به دیار باقی رهسپار شدیم . لحظاتی بعد عدّه ای بر بالین مان حاضر و تک تک ما را معاینه کردند . وقتی به من رسیدند یکی از آن میان گفت : " نگاه کنید ، خودکار قرمزی که نزد او افتاده نمی نویسد ! ... ؛ پس او نیز مرده است . . . ، ولـی شبـی را بـه انتظار بنشینیم . چه شاید امیدی به بازگشت او باشد . " همان طور هم شد . فردای آن روز ... موضوعات مرتبط: نقل ادامه مطلب [ سه شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۰ ] [ 20:23 ] [ حسین مهدوی آسیابر ]
عارفي پسري داشت كه مي پنداشت هركس خانه خدا راببيند،خدا را هم خواهد ديد.چون موسم حج شد پسر با اصرار فراوان همراه پدر شد.هر دو احرام بستند و لبيك گويان داخل حرم شدند.به محض ورود ، پسر آن چنان متحير شد كه فورا بر زمين افتاد و دار فاني را وداع گفت .عارف كه از وحشت مرگ پسر حيران شده بود فرياد زد: فرزندم چه شد؟پاره جگرم چه شد؟ناگهان از گوشه بيت صدايي برخاست كه : تو خانه مي طلبيدي ، آن را يافتي . ولي پسر تو صاحبخانه را مي طلبيد كه به مرادش هم رسيد. موضوعات مرتبط: نقل برچسبها: مذهبی, داستانی [ دوشنبه پنجم دی ۱۳۹۰ ] [ 20:21 ] [ حسین مهدوی آسیابر ]
خيلي ناراحتم . ناراحت از اين كه صاحب من تند و تند ، يك طرفم را مي تراشد و وقتي مي خواهد روي يك موضوع درسي فكر كند انتهاي مرا مي جَوَد يا به طور متوالي و آهنگين ، آن را روي ميز مي زند . گاهي وقت ها مرا در جا ميز خود فراموش و در مقايسه با خودكار توجهي به من نشان نمي دهد . چند روز پيش ناراحتي من صد چندان شد ! نجّاري ماهر؛ يكي از همنوعانم را در پشت گوشش قرار داده بود . صاحبم با ديدن اين صحنه ، بدون اين كه فكر كند من دلگير مي شوم از خنده روده بُر شد . وي اكثر اوقات با پاكن آثارمراكه خودش هم در خلق آن شريك است ؛ پاك مي كند . با تمام اين حرف ها من او را خيلي دوست دارم و از زماني كه مرا از لوازم التحريري خريده ، به او مَحبت كرده ام . اما او هيچ احساسي نسبت به من ندارد و حتم دارم در روزهاي آخر عمر . زماني كه پير شده و در دستانش جا نگرفتم ، مرا از راه دور به طرف سطل زباله ي كلاس شوت خواهد كرد . موضوعات مرتبط: نقل برچسبها: داستانی [ جمعه دوم دی ۱۳۹۰ ] [ 23:23 ] [ حسین مهدوی آسیابر ]
عصر كه پدر از محل كار برگشت ، رو به او كرده و گفتم : بابا معلم ورزش ما گفته شرح يك بازي رو براش بنويسم . كمكم مي كني ؟ پدر لباس هاي كارش را در آورد . پيژامه ي گل گلي و زير پوش تازه اش را پوشيد . سپس حبه اي قند برداشت و با سرعت از كنار قندان آن را به سمت دهانش پرتاب كرد و بعد از خوردن چاي خوشرنگ مادر گفت : بنويس. تكواندو .... در اين هنگام پدر بزرگ به ميان حرف او پريد و گفت : ... موضوعات مرتبط: نقل ادامه مطلب [ جمعه پانزدهم مهر ۱۳۹۰ ] [ 22:21 ] [ حسین مهدوی آسیابر ]
روزی یک فرد ، چنین گفتگویی را با پروردگارش آغاز نمود : ای خالق من ، ... موضوعات مرتبط: نقل ادامه مطلب [ جمعه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 12:26 ] [ حسین مهدوی آسیابر ]
نیمه های شب سرمای شدیدی در خود احساس کرد و نشست ! زن : چرا بیدار شدی ؟... - در آن سوی درب نیمه باز مردی از آن کاروان ، به من اشاره می کند که با آنان همراه شوم ! زن : چرا هذیان می گویی ؟ من...
موضوعات مرتبط: نقل ادامه مطلب [ جمعه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 12:19 ] [ حسین مهدوی آسیابر ]
از ماست ... نهال رو به درخت پیر کرد و گفت : ای کهنسال چرا آه می کشی ؟ اعتراضی کن . به ناگاه اشک در چشمان درخت جمع شد و گفت : به چه کسی ؟ ! ... درخت جوان با عصبانیت گفت : به تبر ، به بی رحمی که در حال قطع کردن توست . درخت در حالی که آخرین ضربه های تبر را تحمل می کرد گفت : در کدامین عالم سیر می کنی پسر خوب . به همجنس ما نگاه کن که چگونه در غالب دسته به یاری آنان شتافته است !... موضوعات مرتبط: نقل [ چهارشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 15:51 ] [ حسین مهدوی آسیابر ]
اَجَـل زن : ای تکیه گاه من ، یه کاری ازت بخوام ، نه نمیگی ؟ - : گوهر نایابم ، مگه می شه فرشته ی زندگیم یه چیزی از من بخوادو من بگم : نه ؟!... ... نکنه می خوای یک کشتی طلا برات بخرم ؟ ... زن : نه بخدا ، ... - : نکنه در اولین روز زندگی مشترک ، می خواهی بلند ترین کوه دنیا رو برایت جابه جا کنم ؟ زن : نه... ، خیلی راحت تر از این حرفاست . تازشم ، این خواسته ها ی نابجا از من بعیده ! - : بزا یه کم فکر کنم ... زن : زیاد خودتو به زحمت ننداز . خودم بهت می گم . - : سراپا گوشم ای یگانه هستی و پر پروازم . بفرمایید : ... زن : ازت می خوام هیچوقت ، ... در هیچ شرایطی ،... با کسی در گیر نشی و دعوا نکنی ! .... باشه ؟ - : چرا یهو این فکر به ذهن همسر نازنینم خطور کرد ؟ ! ... زن : آخه می دونی ، گاهی وقت ها اَجَل به سراغ شخصی میاد و منتظر یه بهونه ی کوچیک می شینه ، .... و من دوست ندارم تو ، اون بهونه باشی ... - : خوشم اومد. استنباط جالبیه . از همین امروز به سنبل وقار، پاکی ، عفت و تمامی خوبی ها و مهربانی ها قول می دم که این پندو نصیحت رو آویزه ی گوشم کنم تا سایه ام همچنان بر سرش باقی بمونه .... اما ای آئینه ی تمام نمای فرشته ها ، در طی زندگی مشترکمان هیچ گاه دلواپسم نباش . چرا که سر نوشت همه ی موجودات دست خداست ... موضوعات مرتبط: نقل [ چهارشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 15:50 ] [ حسین مهدوی آسیابر ]
|
||
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||