آسیابر سیاهکل در دهه ی 50
فرهنگ به معنای ارزشهای مشترک میان افراد یک گروه است. 
قالب وبلاگ
پيوندهای روزانه

در ابتدای شبی گرم باتنی چند از بستگان که در احتضار بسر می بردیم ؛ به دیار باقی رهسپار شدیم .

لحظاتی بعد عدّه ای بر بالین مان حاضر و تک تک ما  را معاینه کردند . وقتی به من رسیدند یکی از آن میان  گفت : " نگاه کنید ، خودکار قرمزی که نزد او افتاده نمی نویسد ! ... ؛  پس او نیز مرده است . . . ، ولـی شبـی را بـه انتظار بنشینیم . چه شاید امیدی به بازگشت او باشد . "

همان طور هم شد . فردای آن روز روح بر کالبدم برگشت . من برای  حصول اطمینان  از زنده بودنم ،  خودکاری که مد نظر آنان بود را  برداشتم و چند خط در کف دست چپم کشیدم ..... ؛ می نوشت !!! ...

از فرط خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم   .  ناگاه خود را در منزل پدرمشاهده کردم .  بی درنگ نزد والدین و همسرم نشسته و رو به مادر کرده و گفتم : " مادر می دانی مرگ چیست ؟ ... ؛  مرگ خوابیست شیرین که باورش منجر به نـِـمُـوِّ  پَــرِ پَـرواز، در انسان می گردد ! در آن صورت در هفتمین آسمان نیز قادر به پرواز خواهی بود . "

آن گاه از  حال دیگران  جویا شدم و پدر از نحوه ی عروج آنان به جهان باقی سخن گفت .

با تعجّـب زیر لب گفتم : امّـا ، حامد چون من جوان بود و باید  برمی گشت ! ...

سپس سراغ جایگاه ابدیش را گرفتم . پدر مرا به گورستانی خاموش برد . سرم را بر تلّـی از خاک نزدیک و با صدای بلند پسر دایـیم را صدا زدم ....

پدر به محض شنیدن صدای خفیف داخل گور ،  بی درنگ به سوی منزل دوید تا خبر مسرّت بخش در قید حیات بودن حامد را به خانواده بدهد .

من نیز در این فاصله خاک ها را کنار زدم . حامد که در آخرین جامه ی خود محصور شده بود با کنار رفتن لحد، در منزل ابدی خود نشست و از من خواست که وی را از آن وضعیت خلاص و جرعه ای آب برایش بیاورم .

من هم ضمن باز نمودن گره بالای سرش در تلاش بودم تا به خواسته اش جامه ی عمل بپوشانم که هراسان از خواب بیدار شدم ! ...

... بدنم بی حس و سرم درد گرفته بود.  سنگینی خاصی هم در خود احساس و ازاین  خواب عجیب ،  پریشان بودم و بد حال . از همه بدتر آب دهانم نیز خشک شده بود .

به هر ترتیبی که بود از بستر برخواستم . با نوشیدن یک لیوان آب خنک تشنگی ام را برطرف و بعد از یک دور تسبیح با ذکر صلوات و عجّـل فرجهم  ،  به سراغ قرآن رفته و آن را گشوده و معنای آیه ای که در برابردیدگانم نمایان شده بود ،  آرام آرام زمزمه  کردم  : (نباشم به دل هیچگونه خود ستا   ،   نگویم نرفتم به راه خطا   ،   که خود نفس اماره بر راه بَـد   ،   همه مردمان را گهی می برد  ،  جز آن کس که او را خدای غفور ،  بفرمود از راه بطلان به دور ،  غفور است حقــّا که پروردگار ،  بسی مهربان است آن پروردگار ) *

سپس قرآن را بسته و طبق عادت بوسه ای بر عرض پر ورقش زده و جهت ادای  احترام بیشتر به آرامی  قسمتی که بوسیده بودم را بر پیشانی زدم . و فاتحه ای نیز نثار درگذشتگان خود کردم .

در خاتمه  به نیّـت ادای نماز شب ،  وضویی گرفته و به سوی سجاده ام رفتم و ...

 **********


*  سوره ی یوسف آیه ی 52  ،   ترجمه ی شعری امید مجد .


موضوعات مرتبط: نقل
[ سه شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۰ ] [ 20:23 ] [ حسین مهدوی آسیابر ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم
در این فکرم ولی می دانم امّا
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
مرا از بهر پروازم نفس نیست ....
لینک های مفید
امکانات وب